X
تبلیغات
رایتل

باغ وحش

please select your language
چهارشنبه 7 تیر‌ماه سال 1385

چرا

ناآشنا تر از آشنا

 

خسته ام و کلافه،بعد از 2ساعت و ربع فوتبال کردن تو فرق آفتاب،آمده ام تا در حیاط آبی به سر و صورت بزنم و در حوض پاشویه کنم.هوا گرم است،اما اوج گرمای ظهر را رد کرده ایم و هوا رو به خنکنای میرود.در همین حال که پاهایم را در آب خنک حوض قرار داده ام و با خود و افکارم کلنجار میروم،ناگهان چشمم به کبوتر غریبی می افتد که روی پشت بام یکی از همسایه ها و پشت تانکر آب نشسته است.از حال و هوایش معلوم است که هم گرسنه است و هم هوس تیپ دارد.

چون خانه همسایه بدجاست یقین کردم که اگه کبوتر هایم را روی پشت بام رو دون کنم کفتر غریب نمیتونه اونا رو ببینه.بنابراین درگنجه ی تهرونی ها رو باز کردم و تهرونی هام رو با 5تا از کاشانی های سرخ و زاغم بیرون کردم.کفترام نه زیاد سیرند نه خیلی گرسنه مانده اند.

آنها را روبوم میکنم؛کمی میگذرد ولی غریب متوجه آنان نمیشود.حدسم درست بود.

آنها را کیش میکنم و دستی میزنم،همگی از جا کنده می شوند.بعد چهار پنچ دوری اطراف خانه میپرند حالا غریب متوجهشان شده و خیز میگیرد.شروع هیجان اینجاست.

اما اندکی بعد یکی از کبوترهای سبزم به همراه جفتش که هردو بازیکن و معلقی اند خیلی بالا میکشد و نقطه میشود و مدام بازی میزند.کبوتر غریب هم بلند شده به جمع تیپ من میپوندد و به همراه دیگر کبوترانم بالا میکشند و نقطه میشوند.بعد از یکی دوساعتی،کبوترهایم خسته شده و چون داریم به غروب نزدیک میشویم،ارتفاع کم کرده حول خانه می تازانند.

در گنجه کبوتر های بدرنگم یا به قول بعضی ها پشت دارابرو بادی تیره یا دمگیرهام هنوز بسته است.در گنجه ی آنها را هم باز میکنم وآنها را هم رو بوم میکنم.اما هوایشان نمیکنم چون میدانم آنها با اینکه کبوترهای خیلی خیلی ذات داریند اما زیاد نمیپرند و تیپ تهرونی هارو هم خراب میکنند در ضمن در این موقع(دم غروبی)هم زیاد نمیپرند.یک مشت دونه روی پشت بام میپاشم ،دمگیرها حریصانه و بلااستثنا همگی مشغول تناول شده به همدیگرهم رحم نمیکنند.بعد میروم و در گنجه ها را کامل باز میکنم،کفترای کاشانیم با دیدن غذا خوردن دمگیرها طمعشان گل میکند و روی پشت بام کپ میکنند.بعد هم بلافاصله تک تک تهرونی ها.غریب هم با آنان نشسته و دو سه تا ارزنی میخورد اما چون تعدادشان زیاد است دانه ها زود تمام میشود.

یواشکی و طوری که کبوتر غریب مرا نبیند 3،4 مشتی ارزن و مقدارکمی گندم مخلوط درون گنجه ها میپاشم.چند تا از کبوتر ها که متوجه شده اند سریع کف حیاط می آیند و به داخل گنجه ها میروند،بعد هم یکدفعه دیگر کبوتر ها حمله ور شده،انگار که صد سال است ذ لیل مرده ها را گشنه نگه داشته ام.کبوتر غریب هم با دوتا از مفلق هام پایین میآید و به جمع تهرونی ها در گنجه یشان میپیوندد و مشغول میشود.در این هنگام سریعاً و فلفور میروم و در گنجه را میبندم.به به عجب شکاریست.

حالا دارند قرآن قبل از اذان مغرب را میخوانند.کبوتر غریب هم پس از پرشی طولانی آبی خورده و گلویی تازه میکند. میروم سر گنجه و غریبه را میگیرم.

کفتر غریب سروری بود ماده،خال درشت و خوش هیکل و کشیده.از شادی در پوست خود نمیگنجم.میروم ومیگیرمش تا به قفس قرنتینه منتقلش کنم تا از سلامتی اش اطمینان پیدا کنم.حالا دارند اذان میگویند.پدرم لب حوض می آید تا وضو بگیرد.من هم میروم تا وضو بگیرم و راهی مسجد شوم.اما پدرم از کفتر بازی(ورزش کفتر پرانی)دل خوشی نشان نمیدهد.

 

nameh bar

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)